00%
منو

داستان کودک حلوا فروش با نقاشی

داستان کودک حلوا فروش

داستان کودک حلوا فروش

در روزگاران گذشته، شیخ احمد خضرویه از بزرگان مشایخ، در بستر بیماری افتاده بود. او که عمر خود را صرف کمک به نیازمندان کرده بود، اکنون چهارصد دینار بدهکار بود. با شنیدن این خبر، طلبکاران هجوم آوردند تا طلب خود را بگیرند. اما شیخ، به جای پاسخ‌گویی به آنان، در دنیای معنویت خود غرق بود و به سخنانشان توجهی نداشت. این بی‌تفاوتی، خشم و نارضایتی طلبکاران را برانگیخت تا اینکه در میان غوغای آنان، صدای کودک حلوافروشی از کوچه به گوش رسید.

داستان کودک حلوا فروش

داستان کودک حلوا فروش

شیخ به خدمتکارش دستور داد که همه حلواهای کودک را بخرد. خادم، حلواها را به نیم دینار خرید و آن را میان طلبکاران تقسیم کرد تا لحظه‌ای از عصبانیت و تلخی خود رها شوند. اما زمانی که ظرف خالی شد، کودک حلوافروش با صدای معصومانه‌اش، طلب بهای حلوا را کرد. شیخ اما، همچنان از پرداخت خودداری می‌کرد و این کار او، اعتراض طلبکاران را برانگیخت. آنان گفتند: “مال ما را خوردی، بس نبود؟ حالا مال این کودک درمانده را هم نمی‌دهی؟”

زمانی گذشت و کودک همچنان اشک می‌ریخت و طلبکاران ناامید و منتظر نشسته بودند. ناگهان، خادم بازگشت در حالی که طبقی پر از زر در دست داشت؛ چهارصد دینار، به‌علاوه نیم دینار دیگر. او اعلام کرد که یکی از کریمان این مبلغ را فرستاده است. طلبکاران که از این اتفاق حیرت‌زده شده بودند، با شرمندگی از شیخ پوزش خواستند و از راز این کار جویا شدند.

شیخ با لبخندی آرام گفت: “دریای رحمت الهی، به اشک‌های کودک حلوافروش بسته بود. تا این کودک نگریست، درِ نعمت گشوده شد.”

تا نگرید کودک حلوا فروش / بحر رحمت در نمی‌آید به جوش

تا نگرید کودک حلوا فروش / بحر رحمت در نمی‌آید به جوش

تا نگرید کودک حلوا فروش / بحر رحمت در نمی‌آید به جوش

مولانا در این حکایت، اشک را واسطه‌ای برای جلب لطف الهی می‌داند. همان‌گونه که گریه کودک حلوافروش، گره از کار طلبکاران گشود، اشک‌های ما نیز می‌توانند راهی به سوی دریای رحمت الهی باز کنند؛ چه اشک ندامت باشد، چه اشک امید و شوق، مهم آن است که از دل برخیزد و رنگ صداقت و خلوص داشته باشد.

درباره مولانا

مجله اینو شنیدی درباره مولانا در صفحه شعر اینگونه مینویسد:

مولان جلال الدین محمد بلخی ملقب به مولانا از شاعر نامی و خوش آوازه قرن هفتم هجری هستند. ایشان به نام های ملّای روم و مولوی رومی نیز شهرت دارند و از شاعران فارسی گوی کم‌نظیر در ایران به شمار می روند. ایشان علاوه بر سرودن اشعار به زبان فارسی، آثار زیادی به زبان های عربی، ترکی و یونانی نیز دارند. مولانا به لحاظ گستردگی مرزهای ایران زمین در آن زمان به شهرها و مناطق مختلف سفر کرده و بدین ترتیب مردم نقاط مختلف کشور از اندیشه و راه زندگی او بهره برده اند. به طوری که او را خداوندگار می نامیدند و برای ایشان ارزش و احترام ویژه ای قائل بودند.

نتیجه‌گیری این داستان نشان می‌دهد که گاهی رحمت و برکت الهی در گرو صبر، استقامت و حتی گریه‌ای از دل برمی‌آید. همان‌طور که کودک حلوافروش با اشک‌هایش باعث شد دریا‌ی رحمت الهی بجوشد، در زندگی نیز مشکلات و سختی‌ها می‌توانند پلی باشند به سوی گشایش و فراوانی. گاهی باید صبور بود و اجازه داد که لطف خداوند در زمان مناسب خودش جاری شود. همچنین، این حکایت به ما یادآوری می‌کند که نباید تنها به ظاهر امور نگاه کنیم؛ شاید آنچه به نظر ما بی‌عدالتی یا بی‌توجهی باشد، در حقیقت مقدمه‌ای برای گشایش بزرگ‌تری باشد.


  • 0
  • 86
به این نوشته امتیاز دهید ⬅️
4 از 5 - (1 رای)

دیدگاه ها

0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها